السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
297
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
هنگامى كه پيمانه غله را در وسايل بنيامين يافتند . « 1 » على بن ابراهيم در تفسيرش گويد : هنگامى كه فرزندان يعقوب پيراهن يوسف را نزد پدرشان آوردند و يعقوب بينا شد از او خواستند كه براى ما از خداوند آمرزش بخواه . يعقوب نيز دعايش را تا سحر به تاخير افكند و گفت در آن هنگام دعا برآورده مىشود . پس آنگاه همگى به سوى مصر رفتند و هنگامى كه بر يوسف وارد شدند يوسف بر تختى نشسته بود و تاجى بر سر نهاده بود . هنگامى كه يوسف پدرش يعقوب را ديد به احترامش برنخاست و آنگاه بود كه همگى آنان در برابر يوسف كرنش كردند و يوسف گفت : اى پدر ، اين همان تأويل رؤياى من است . امام رضا عليه السّلام فرمودهاند : كرنش يعقوب و فرزندانش در برابر يوسف همچون سجده فرشتگان در برابر آدم بود كه براى فرمانبردارى از خداوند انجام يافت و با تحيّت و سلامى خاص همراه بود . آنان براى اينكه ديگربار در كنار هم گرد آمدهاند خداوند را اين گونه سپاس گفتند و مؤيد سخن ما آن است كه يوسف نيز در اين هنگام گفت : پروردگارا ، پادشاهى را به ما عطا فرمودى و تاويل احاديث را نيز به من آموختى . اى آفرينندهى آسمانها و زمين ، تو سرپرست من در دنيا و آخرتى ، پس مرا مسلمان و خداپرست بميران و به صالحين پيوند دار . « 2 » طبرسى رحمه اللّه فرموده است : برخى چنين گفتهاند كه هنگامى كه يعقوب به همراه خانوادهاش وارد مصر شد هفتاد و سه نفر بودند . سالها پس از آن هنگامى كه بنى اسرائيل به همراه موسى عليه السّلام از مصر خارج مىشدند ششصد هزار و پانصد و هفتاد و هفت نفر بودند . ميان يوسف و موسى چهارصد سال فاصله بود « 3 » پس از آنكه يعقوب و فرزندانش به مصر رفتند روزى جبرئيل نزد يوسف رفت و از او خواست تا دستانش را بگشايد . آنگاه نورى از ميان
--> ( 1 ) . تفسير قمى ج 1 ص 355 و 356 . ( 2 ) . تفسير قمى ج 1 ص 355 و 356 . ( 3 ) . مجمع البيان ج 3 ص 405 .